کوچیک که بودیم قلب بزرگی داشتیم ...
حالا که بزرگ شدیم چقدر کوچیکیم....
کوچیک که بودیم حرفامونو از نگاهمون می فهمیدند ....
حالا که بزرگ شدیم اگر فریاد هم بکشیم کسی نمی فهمد....

لينك ثابت
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 16:3 توسط ..::m.s::..
خدايا
براي همه نعمتهايي كه بهم دادي شكر
براي تمام مهرباني هايت براي تمام گذشتنهايت شكر
براي همه ان چيزهايي كه بهم دادي و تمام چيزهايي كه ازم گرفتي شكر
براي تمام لحظه هايي كه مرا به دوش كشيدي و تنهايم نگذاشتي سپاسگزارم
براي تك تك وقتهايي كه برايم چون كوه بودي تا از تمام خطرات در امان باشم سپاسگزارم
براي تمام وقتهايي كه بديهايم را با خوبي جواب دادي سپاسگزارم
براي همه لحظه لحظه هاي زيبايي كه برايم به ارمغان آوردي سپاسگزارم
براي اين عشق پاك و زيبايي كه در دلم نهادي سپاسگزارم
براي تمام اين زندگي سپاسگزارم
خدايا اين عشق را هر روز بيشترو بيشتر در قلبم جاري كن 
الهي امين 
لينك ثابت
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 11:58 توسط ..::m.s::..
لينك ثابت
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 13:59 توسط ..::m.s::..
لينك ثابت
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 13:54 توسط ..::m.s::..
نبودي نبودم تو هستي كه هستم به تو تكيه ميدم تورو مي پرستم
به تو تكيه مي دم كه عاشق تريني كه دل واپس لحظه هاي زميني
من از تو نگفتم شنيده گرفتي به يادت نبودم نديده گرفتي
مي خوام مثل آينه پيش روت بشينم تورو با تمام وجودم ببينم
بذار روح من با نگات زيرو روشه بزار پيرهن آسمونو بپوشه
همه دلخوشيهام گذشتو تو موندي تو بي راهه هارو به مقصد رسوندي
اميدم به جز تو شده نا اميدي هميشه تو آخر به دادم رسيدي 


لينك ثابت
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 13:41 توسط ..::m.s::..
من كن باورم نمي شه بردن اسمتو از ياد
آخه حس عاشقي رو دستاي تو يادم انداخت
زير سايه تو بودن از گذشته تا هميشه
منو جا نذار تو دردام آخه باورم نمي شه
من كن باورم نمي شه تو نباشي عشق نباشه گل نباشه
پشت پنجره نباشي دلم از دلت جدا شه
من كن باورم نمي شه تو نموني تو نباشي من نباشم
مگه مي شه تو نموني من نميرم زنده باشم
من كن باورم نمي شه بردن اسمتو از ياد
آخه حس عاشقي رو دستاي تو يادم انداخت 

لينك ثابت
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 15:35 توسط ..::m.s::..
آه اي خدا دستم بگير اي آگه از سر زمين
اي بي پناهان را پناه اي ماه شبهاي سيا ه
در بي پناهي تو تكيه گاهي بر دل زارم تنها پناهي
اي همدم من غرق گناهم در پيشه رويت من رو سياهم
لينك ثابت
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 13:1 توسط ..::m.s::..
لينك ثابت
نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 14:32 توسط ..::m.s::..
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت : " مي آيد. من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد. " و سرانجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لب هايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست ! " گنجشك گفت : " لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سر پناه بي كسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم، كجاي دنيا را گرفته بود ؟ " و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.خدا گفت : " ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. " گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت : " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي..."
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت.
هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد...!

لينك ثابت
نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 14:31 توسط ..::m.s::..
لينك ثابت
نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 11:15 توسط ..::m.s::..